یک پایان تلخ بهتر از تلخی بیپایان است...
درباره الی
همه آدمها را میتوان به دو دسته تقسیم کرد؛ آنهایی که بازی فوتبال را دوست دارند و آنهایی که دوست ندارند!
اما آنهایی که فوتبال را دوست دارند دو دستهاند؛ یا فوتبال را بازی میکنند یا فقط تماشا میکنند!
تو بازی کردن را دوست داری و من تماشا کردن را. در تماشا کردن یک جور خدایی کردن هست که در بازی کردن نیست... تو بازی کن تا من تماشایت کنم! و یادت باشد هر دو معتادیم اما این کجا و آن کجا...
تا حالا فکر میکردم دو جور عشق داریم؛ عشق حقیقی و عشق مجازی. امروز فهمیدم یک مدل دیگری هم از عشق موجود است؛ عشق باطل!
اين هفته نتوانست بيايد جلسه حاجآقا. دلش ميخواست، اما كار داشت. با وروجك رفته بودم. شب، وقتي ديدمش، بعد از سلام پرسيد: «جلسه چي شد؟»
به جاي من وروجك جواب داد: «تموم شد!»
مگر چند نفرند آدمهايي كه بر زندگي هر كدام از ما تأثير مهمي گذاشته باشند؟ شايد به زور برسند به تعداد انگشتهاي دست!
يكي از سه استادي كه خيلي زياد بر زندگي من تأثير گذاشت، استاد درس منطق بود. منطق را از كتاب مرحوم مظفر درس ميداد. آن موقع من طلبه بودم و او ليسانسش را تازه گرفته بود. بعدتر در دانشگاه استاد فلسفهام بود؛ سه واحد فلسفه اسلامي، دو واحد فلسفه غرب. آخرين باري كه ازش خبر گرفتم، سالها پيش بود؛ وقتي داشتم پاياننامه مينوشتم و هوس خواندن دكتري به سرم زده بود. ميخواستم باهاش مشورت كنم. به دوستي سپرده بودم وقت ملاقاتي بگيرد بروم دانشگاه ديدنش كه البته هرگز نرفتم!
اين بار كه به شهر تحصيلم سفر كردم، دلم خيلي ميخواست ببينمش. شنيده بودم مديرگروه شده. دكترايش را گرفته و عضو هيئتعلمي دانشگاه شده. در دفتر گروه نبود. شماره موبايلش را گرفتم و زنگ زدم. دلهره... اضطراب... شوق شنيدن صدايش با آن لهجه غليظ همداني... يعني هنوز لهجهاش را داشت؟ يعني ممكن است شماره ناآشنا را جواب دهد؟ يعني مرا به خاطر خواهد آورد؟...
ـ بله؟ (شمارهام را جواب داد!)
ـ سلام استاد!
ـ سلامٌ عليكم، بفرمایید... (لهجهاش را داشت؛ به همان غليظي!)
ـ فلانيام. من رو خاطرتون هست؟!
چه گفته باشد خوب است؟ مكثي كرد و گفت: «زندهاي؟!»
هيچ چيز به اندازه اين سؤال نميتوانست خوشحالم كند!!!
شام را با عجله خورد و رفت طبقه پايين. طول كشيد تا بيايد. سفره را جمع كرده بوديم و ظرفها هم تقريبا شسته شده بود. آمد؛ با كلي شرمندگي و تعارف كه مهمان بوديد و زحمت افتاديد و از همين حرفها. گفت بچهي هشتادوپنج سالهاي دارد و چه خوب شد كه رفت و چه به موقع رفت و...
فردا صبح ديدمش. همان بچه هشتادوپنج ساله را. قد بلند و به اندام. با پوستي به سفيدي برف و به روشني آفتاب. عروسكي در دست گرفته بود و تكانش ميداد تا بخوابد. برايش درد دل ميكرد و لالايي ميخواند. نه با كلمات كه همه چيز را از ياد برده بود. آنچه شنيده ميشد فقط تكرار برخي حروف بود...
نگاهش ديوانهام ميكرد. نگاهي نگران. نگاهي مانند نگاه همه مادرها...
گفتند نبينش اينچنين. روزگاري براي خودش كسي بوده. بسيار باهوش و پرجنبوجوش. فرز و زرنگ. يكي گفت راحت شد... هميشه نگران بچههايش بود... هميشه!
نگاهش كردم. نگاهم به نگاهش گره خورد. از نگراني نگاهش تمام وجودم لرزيد. واقعا راحت شده بود؟ شك داشتم. مادري با راحتي دمساز نيست...
تا شب آویزانم بود. فکر کنم فرداش بیشتر به اون استعلاجیه احتیاج داشتم! شمردم. از هر پنج باری که میخواست بره توی آشپزخونه، سه دفعهش را از روی اوپن میپرید. یه دفعهش رو لیلی میکرد یه دفعهش رو هم میدوید!
یادمه کلی زحمت کشیدم تا راه رفتن رو یادش بدم. یعنی از یادش رفته؟!!!
كمي از ژل ضدعفونيكننده دست ريختم كف دستم. دستها را به هم ماليدم. كمي صبر كردم تا خنكياش برود و خشك شود. دستم را بو كردم؛ يك بوي آشنا ولي... هرچه خاطراتم را شخم زدم، يادم نيامد بوي كدام دارو، كرم، اسپري... بود.
![]()
![]()
![]()
كمي از ژل ضدعفونيكننده دست ريختم كف دستش. دستها را به هم ماليد و توي هوا تكان داد تا خشك شود. دستش را گرفت جلوي صورتش و بوييد؛ چشمهايش را باز كرد و گفت: «واي ماماني... بوي مردونه ميده!»
![]()
![]()
![]()
ناگهان از درون خاطراتي دور، بوي آغوشش آمد... چشمهايم را بستم و خودم را در آرامش خيالش رها كردم...
روز اول مهر بود. دلم ميخواست يه روز دوستداشتني باشه براي بچهها. (بايد مادر باشي تا بفهمي چي ميگم!)
براي وروجك خوابآلو که همچنان روی صندلی عقب ماشین چرت می زد كيك و سانديس خريدم كه خيلي دوست داره ولی من کمتر به خواسته اش توجه می کنم...
حالا بشنويد از عصر كه رفتم سراغش...
مدير مهد سر كلاس: «بچههاي خوب بايد حواسشون باشه دستهاشون رو مرتب با آب و صابون بشورند... به درسهايي كه معلمشون ميگه خوب گوش كنند... براي تغذيه هم مواد مغذي مثل آجيل يا شير بيارند...»
وروجك: «خانم اجازه؟! (همزمان با اجازه گرفتن ايستاده. مديرشون ميگفت!) مامان من امروز بدون اجازه من برام خوراكي مضر خريده! براي من سانديس خريده!»
پ. ن: بدون اجازه ش من رو كشته!!!
روز آخر شهریور و یادآوری خاطرات... تلخ... شیرین... درهم!
روز آخر شهریور و صدای آژیر قرمز، وسط اخبار ظهر...
روز آخر شهریور و یاد ناهار نیم خورده...
روز آخر شهریور و طعم گس جنگ...
هیچ فکر کرده اید اگر شهریور، روز آخر نداشت...؟
وروجک: مامانی... مامان خوبم...
مامان: چیه مامان؟ جونم؟
وروجک: آخه چه ت شده؟ کجات درد می کنه؟
بابا: بیا عزیزم. بذار مامانت استراحت کنه...
مامان: دلم درد می کنه عزیز دلم.
وروجک: (با نگاهی عاقل اندر سفیه!) وا... مگه بزرگ ترها هم دل شون درد می گیره؟ یه چیزی بگو آدم باور کنه!!!
پ. ن: این ها بچه های آخر الزمانند به خدا...
شقایق گفت: با خنده
نه بیمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش
حدیث دیگری دارم
*
گلی بودم به صحرایی
نه با این رنگ و زیبایی
نبودم آن زمان هرگز،
نشان عشق و شیدایی
*
یکی از روزهایی که...
زمین تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش میسوخت
تمام غنچهها تشنه
و من بیتاب و خشکیده
تنم در آتشی میسوخت
ز ره آمد یکی خسته
به پایش خار بنشسته
و عشق از چهرهاش پیدای پیدا بود
نمیدانم چه بیماری
به جان دلبرش افتاده بود، اما
طبیبان گفته بودندش
اگر یک شاخه گل آرد
از آن نوعی که من بودم
بگیرند ریشهاش را و بسوزانند
شود مرهم برای دلبرش
آن دم شفا یابد
چنانچه با خودش میگفت
بسی کوه و بیابان را
بسی صحرای سوزان را
به دنبال گلش بوده
و یک دم هم نیاسوده
که افتاد چشم او ناگه
به روی من
بدون لحظهای تردید
شتابان شد به سوی من
به آسانی مرا با ریشه از خاکم
جدا کرد و به راه افتاد...
و او میرفت و...
من در دست او بودم
و او هر لحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا میکرد
پس از چندی
هوا چون کورۀ آتش
زمین میسوخت
و دیگر داشت در دستش
تمام ریشهام میسوخت
به لبهایی که تاول داشت گفت:
اما چه باید کرد؟
در این صحرا که آبی نیست
به جانم هیچ تابی نیست
اگر گل ریشهاش سوزد، که وای من
برای دلبرم هرگز دوایی نیست
واز این گل که جایی نیست
خودش هم تشنه بود اما،
نمیفهمید حالش را
چنان میرفت و من در دست او بودم
و حالا من...
تمام هست او بودم
و دیگر داشت در دستش
تمام جان من میسوخت
که ناگه روی زانوهای خود خم شد
دگر از صبر او کم شد
کمی اندیشه کرد، آنگه
مرا در گوشهای از آن بیابان کاشت
نشست و سینه را
با سنگ خارایی ز هم بشکافت
اما، آه...
صدای قلب او گویی
جهان را زیر و رو میکرد
زمین و آسمان را
پشت و رو میکرد
و هر چیزی که هرجا بود
با غم روبهرو میکرد
نمیدانم چه میگویم ،به جای آب خونش را
به من میداد و
بر لبهای او فریاد:
بمان ای گل!
که تو تاج سرم هستی
دوای دلبرم هستی
بمان ای گل!
و من ماندم
نشان عشق و شیدایی
و با این رنگ و زیبایی
و نام من شقایق شد
گل همیشه عاشق شد...
این مطلب را برای یک نشریه نوجوانانه نوشتم:
شبي بهتر از هزار شب
مادر سفره افطار را كه جمع ميكند، ظرفها را تندتند ميشويد، صداي تلويزيون را كم ميكند و به اتاق ميرود. پدر روي كاناپه دراز ميكشد تا كمي استراحت كند. قرار است تا يك ساعت ديگر براي مراسم احيا در مسجد جامع باشند؛ قبلاً قرارش را با بقيه گذاشتهاند. همه هستند. همه دوستان و آشنايان.
امشب باز شب قدر است. آخرين شب قدري كه در مسجد احيا ميگيرند؛ آخرين شب قدر امسال كه ميشود بيرون از خانه بود و تا صبح نخوابيد. ميشود تا خود صبح بيدار ماند و دعا كرد. از ميان همه دعاها و زايرتهايي كه در شبهاي قدر ميخوانند، دعاي چوشن كبير را دوستتر دارم. بقيه دعاها را هم دوست دارم اما جوشن كبير چيز ديگري است؛ مخصوصاً وقتي همه با هم، مرد و زن، كوچك و بزرگ زمزمه ميكنند: «الغوث... الغوث... خلصنا من النار يا رب!»
امشب مرا از دعا فراموش نكنيد. التماس دعايم را دم دست بگذاريد تا گاه رفتن به احيا فراموشتان نشود... گاه شكستن دلهاي دردمندتان... گاه اجابت دعايتان... مرا فقط به رسم رفاقت دعا كنيد...
کوه را دوست تر!
از بس که قوی و محکمه
دلم كمي، فقط كمي، براي زن بودن تنگ شده است.
دلم براي كمي، فقط كمي، زن بودن تنگ شده است.
غریبهاي در جمع دوستان
پدرش اخترشناس دربار خوارزمشاه بود و مادرش مامايي ميكرد. در شهر كاث، پايتخت خوارزم زندگي ميكردند كه به خاطر بدگويي حسودان، پدر خانواده شغلش را از دست داد و در يكي از روستاهاي نزديك شهر ساكن شدند؛ چون براي اهالي آن روستا غريبه بودند، به «بيروني» شهرت يافتند.
ادامه مطلب
کاش در دهکده عشق فراوانی بود
توی بازار صداقت کمی ارزانی بود
کاش اگر گاه کمی لطف به هم می کردیم
مختصر بود ولی ساده و پنهانی بود
بدن انسان به انواع و اقسام ويتامينها و املاح معدني نياز دارد تا بتواند سلامتش را حفظ كند و در جنگ با ويروسها و باكتريهاي جورواجوري كه به سلولها حمله ميكنند، پيروز شود. براي همين هم هست كه انسان بايد از همه نعمتهايي كه خداوند برايش فراهم كرده استفاده كند؛ از چربيها، شيرينيها، نشاستهها و پروتئينها؛ اما يكي از مشكلاتي كه در ميان نوجوانان ما به چشم ميخورد، كمبود آهن است.
شايعترين مشكلي كه بدن به خاطر كمبود آهن دچارش ميشود، كمخوني است. كمخوني را ميشود از پريدگي رنگ دستها و پشت پلكها هم متوجه شد.
كمخوني ناشي از فقر آهن، عوارض بسياري براي ما ايجاد ميكند. رشد ناكافي، تغييرات رفتاري، افت تحصيلي و مبتلا شدن به عفونتهاي مختلف از جمله آنهاست. كمبود آهن در بدن، موجب كاهش قدرت يادگيري ميشود و ضريب هوشي شخص را 5 تا 10 امتياز از حد طبيعي پايينتر ميآورد. كساني كه دچار اين بيماري هستند، هميشه احساس خستگي و ضعف ميكنند؛ بنابراين خودشان را از ورزش و فعاليتهاي بدني كنار ميكشند و معمولاً تبديل به آدمهاي بيحوصلهاي ميشوند كه زود از كوره در ميروند!
بودن آهن به مقدار كافي، براي ساختن گلبولهاي قرمز خون لازم است. اگر اين مقدار آهن در دسترس نباشد، ابتدا از ذخاير آهن بدن استفادهميشود و در صورتي كه اين برداشت از ذخاير جانگزين نشود، بدن با كمبود آهن روبهرو خواهد شد. چنانچه كمبود آهن ادامه پيدا كند، ذخاير آهن بدن تخليه ميشود و كمخوني ناشي از فقر آهن بروز ميكند.
علاوه بر آهن كه اساسيترين ماده اوليه براي ساختن گلبولهاي قرمز خون است، مواد مغذي ديگر هم براي خونسازي لازم هستند؛ موادي مانند اسيد فوليك، ويتامين B6، ويتامين B12، ويتامين C و پروتئين. اين مواد را ميتوان در رژيم غذايي روزانه جا داد؛ به شرطي كه هنگام خوردن غذا شاهد تكرار داستان «اين را نميخورم، اين را دوست ندارم» نباشيم!
براي اين كه بدنمان دچار فقر آهن نشود بايد در برنامه غذايي روزانه از انواع گوشتها، جگر، حبوبات (عدس و لوبيا) و سبزيهاي سبز تيره (اسفناج و جعفري) بيشتر استفاده كنيم. همچنين در ميانوعدهها به جاي استفاده از تنقلات غذايي كمارزش مانند پفك، چيپس، شكلات و... از انواع خشكبار مثل برگه هلو، آلو، زردآلو، توتخشك، انجيرخشك، كشمش و خرما يا انواع مغزها مانند گردو، بادام، فندق و پسته استفاده كنيم.
از نوشيدن چاي، قهوه و دمكردههاي گياهي هم يكي دو ساعت بعد از غذا بايد خودداري كرد چون مانع جذب آهن موجود در غذا ميشوند.
- گلكم... خوشگلكم... عزيز دلم... دستهات رو بايد زياد با آب و صابون بشوري؛ چند بار؛ يه مريضي بدي اومده كه اگه هي دستهات رو بشوري، هيچ وقت مريض نميشي...
- خودم ميدونم ماماني! اسمش هم آمبولانسهاي خوكيه!
صبح زود...
آفتاب هنوز زرد بود...
مدرس...
حاشيه سبز خيس شده...
بوي بهشت...
مرجان راست ميگه كه خاطرهها آدم رو سنگين ميكنند... خيلي سنگين...
خاطرهها... خاطرهها... خاطرهها... به قول بانو حالم خوب است... اما تو باور مكن!
نفسم در نميآد... جمعهها سر نميآد
كاش ميبستم چشامو... اين ازم بر نميآد
پ.ن: دلم ميخواد جمعه رو فراموش كنم اما... ازم بر نميآد...
رمضان امسال بوي اولين رمضانهايي رو داره كه روزه ميگرفتم. روزهاي گرم و طولاني تابستان... براي سحري مجبور بوديم بلند شويم از خواب شيرين و با هر زوري بود از رختخواب نرم و خنكمان دل بكنيم. سحري خوردن، مثل صبحانه خوردن توي خانه ما اجباري بود. بود و بود و بود تا خودم شدم خانم خانه! آنوقت ديگر زوري بالاي سرم نبود تا مجبورم كند سحري بخورم! چند باري هم كه براي آقاي همسر سحري گذاشتم، خواب نوشين صبحگاه را به سحري خوردن ترجيح داد. اين بود كه رمضانهاي خانه ما، با رمضانهاي خانه پدري خيلي توفير داشت...
اما امسال اين هواي خنك سحر بدجوري من را ياد بچگيهايم انداخته. سحرهايي كه بعد از نماز صبح، تا طلوع آفتاب با علي مينشستيم توي ايوان و كبريتبازي ميكرديم. يه بسته كبريت را ميريختيم روي يك سطح صاف و با كمك يكي دوتا چوب كبريت، يكي يكي از توده كبريتها جدايشان ميكرديم بدون اين كه هيچ كدام از آنها تكان بخورند...
فكر ميكنم خدا مخصوصا ماه رمضان را گردشي كرده تا صفاي بچگي يادم نره!
رمضان مبارك...
A true friend is not like the rain which pours & goes away.

A true friend is like the air.
Sometimes silent but always around you…
نفهميدم كي شيشه در عقب را پايين كشيده بود و تا كمر از پنجره رفته بود بيرون. داشت كلاغي را صدا ميكرد؛ بلند، با شش دانگ صداش:
- آهاااااااااااي كلاغه... آهاااااااااااي كلاغه...
خسته... كلافه... گيج... فقط دلم ميخواست ساكت بشود. گفتم: «فرمايش؟!»
خيلي جدي نگاهم كرد و گفت: «با شما نبودم ماماني، با اون يكي كلاغه بودم!»
... دلم بدجوري گرفته از دست كسي كه حرمت رفاقت سرش نشد
اگر از شما بخواهند مهمترين عضو بدنتان را نام ببريد، كدام را انتخاب ميكنيد؟ دستهايتان را كه با آنها كارهاي مختلفي انجام ميدهيد؟ مخصوصا با انگشتهايتان كه اگر نباشند، براي برداشتن و گذاشتن چيزها، براي نوشتن، براي انجام دادن هزار و يك كار ديگر دچار مشكل ميشويد؟ يا چشمهايتان را مهمترين عضو بدنتان ميدانيد كه با آن ميبينيد، ميخوانيد و چيزهاي زيادي ياد ميگيريد؟ شايد هم پاهايتان را مهمتر از همه اندامهاي بدنتان بدانيد؟ پاهايي كه با آنها هرجا بخواهيد ميرويد؛ اما اگر از من بپرسند، ميگويم هركدام از اعضاي بدن، به اندازه ديگري مهم هستند و زندگي كردن بدون هركدام از آنها واقعا مشكل و پردردسر ميشود؛ مثلا فكر كنيد اگر خداي نكرده پاهاي كسي دچار مشكل شود؛ پاهايي كه به گفته دانشمندان گاهي تا سي برابر وزن بدن ما را تحمل ميكنند، پاهايي كه باعث تحرك و نشاط ما ميشوند؛ پاهايي كه با آنها جستوخيز ميكنيم و شادمانه هركجا بخواهيم، ميرويم...
حالا اگر از پاهايمان درست و حسابي مراقبت نكنيم، بيماريهايي به سراغ آنها ميآيد كه به جز رنج و ناراحتي ممكن است باعث كمتحركي و تنبلي ما نيز بشود.
پاها را بايد شست
يكي از مشكلاتي كه معمولا براي پاهايمان پيش ميآيد، خشكي و تركخوردگي پاشنههاست. خشكي پوست پاشنهها گاهي چنان شديد ميشود كه تركهاي عميق و دردناكي ايجاد ميكند. اين مشكل با پابرهنگي رابطه مستقيمي دارد. معمولا كساني كه در منزل پابرهنه راه ميروند يا در بيرون از كفشهاي بندي، بدون پوشيدن جوراب استفاده ميكنند، بيشتر با اين دردسر مواجه ميشوند. براي پيشگيري و حتي مبارزه با اين مشكل، بايد پاها را بعد از شستوشو با آب سرد و صابون، خوب خشك كنيم، وازلين يا كرمهاي چرب به پوست خشكشده پا بماليم، جوراب نخي بپوشيم و بدون دمپايي يا كفش هم راه نرويم. حالا چه در خانه باشيم، چه در خيابان و چه حتي در ساحل زيباي شني! پابرهنه بودن در ساحل دريا، علاوه بر مشكلي كه مطرح شد و خطر بريدگي پا با خرده شيشهها يا زبالههاي تيزي كه ممكن است در لابهلاي شنها از ديده پنهان شده باشند، احتمال قارچي شدن پوست پا را نيز به همراه دارد؛ در ساحل دريا به علت خصوصيات آب و هوايي، قارچها و انگلها بيشتر ميتوانند رشد كنند و پاهاي برهنه افرادي را كه بر ساحل راه ميروند، آلوده كنند. اين قارچها و انگلها ممكن است بر اثر بريدگيهاي كوچك و حتي ميكروسكوپي كف پا، وارد پوست شوند و با رشد خود، براي ما مشكلاتي ايجاد كنند كه تا مدتها گرفتار مداواي آنها باشيم. براي جلوگيري از پيش آمدن اين مشكل هم لازم است بعد از پايان تفريح در ساحل، پاهايمان را با آب سالم و سرد، تميز بشوييم و خشك كنيم تا قارچها لابهلاي انگشتان باقي نمانند و محيط مناسبي براي رشد پيدا نكنند.
جور ديگر بايد پوشيد
بهترين پوشش براي پا، استفاده از جورابهاي نخي است؛ مخصوصا در روزهاي گرم سال كه پاها بيشتر عرق ميكنند. جورابهاي نخي عرق را بهتر جذب ميكنند؛ معمولا همه مردم در فصول سرد سال جوراب ميپوشند اما در روزهاي گرم تابستان هم پوشيدن جوراب لازم است تا مانع ايجاد بوي بد در كفش و پا شود. بوي بد پا به دليل تاثير باكتري يا قارچ بر سلولهاي قديمي پوست ايجاد ميشود. سلولهاي پوستي هر 28روز يك بار تجديد ميشوند؛ يعني سلولهاي قديمي از پوست جدا ميشوند و سلولهاي جديد جاي آنها را ميگيرند. اگر جوراب نپوشيم سلولهاي قديمي جدا شده از پوست، در كفش باقي ميمانند و بوي بدي ايجاد ميكنند. بهتر است هر سه روز يك بار كفشمان را عوض كنيم تا در اين فاصله داخل آن خشك شود.
شايد بتوان گفت استفاده از كفش مناسب، مهمترين پوشش براي پا است. كفش بايد راحت، غيرچسبان و كاملا اندازه پا باشد. بسياري از خستگيهاي زودرس، دردهاي پاها و ستون فقرات به دليل استفاده از كفشهاي نامناسب است. كفش بايد نرم باشد و پاشنهاي مناسب داشته باشد؛ يعني نه زياد بلند باشد و نه بدون پاشنه و تخت. پنجه كفشها هم بهتر است پهن باشد نه نوك باريك. در فصول گرم، استفاده از كفشهاي تابستاني سوراخدار كه باعث تبادل هوا ميشوند، بهتر است.

قرار شد يكي از دوستان، همكاران، «اكسير نوجواني» به خوردمان بدهد تا نوجوانيمان يادمان بيايد و دربارهاش يادداشت كوتاهي بنويسيم براي اين شماره كه به مناسبت روز نوجوان چاپ ميشود. من هم اين را نوشتم!
تابستان گرم تازه از راه رسيده بود؛ كارنامهها را گرفته بوديم و تمام. ما بوديم و سه ماه تعطيلي؛ سه ماهي كه هيچكاري نداشتيم براي انجام دادنش. آن موقع نه بازار كلاسهاي تابستاني داغ بود، نه تلويزيون از صبح تا شب و برعكس برنامه پخش ميكرد! پس اولين كاري كه كردم سر زدن به كتابخانه «كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان» بود تا عضويتام را در آنجا تثبيت كنم. حالا ديگر مطمئن بودم من هستم و يك عالمه كتاب نخوانده. بوي كتاب و كاغذ، وقت قدم زدن بين رديف كتابها، بدجوري به وجدم ميآورد. گرچه آن روزها اصلاً فكرش را هم نميكردم كه يك روزي برسد كه وقتي ازم ميپرسند چه كارهام، بگويم روزنامهنگار! در عوض تا دلتان بخواهد دوست داشتم به جاي مسئول كتابخانه ميبودم. كتابدار شدن يكي از آرزوهاي دورودراز بود. فكرش را بكنيد! دسترسي داشتن به آن همه كتاب، در محيطي ساكت، خلوت و البته معمولاً خنك در آن گرماي بيامان تابستانه... (ياد آن روزها بخير!)
اولين كاري كه كردم، تهيه يك فهرست بلند بالا بود از همه كتابهايي كه در طول سال تحصيلي دوست داشتم بخوانمشان و فرصتش پيش نيامده بود. قشنگترين حس آن روزها، پيدا كردن كتابهاي توي فهرستم بود از لابهلاي كتابهاي توي قفسهها. ميتوانستم سه تا كتاب را براي ده روز امانت بگيرم. سه تا كتابي كه انتخاب كرده بودم، اينها بودند: «خرمگس»، «طاعون» و «دور دنيا در هشتاد روز». (بماند كه تلخي چانهزدن براي گرفتن اين كتابها را هنوز فراموش نكردهام. ميخواستند به زور مجبورم كنند كتابهاي كودكانه بردارم!) بعد از خواندن كتاب آخر، ديگر نتوانستم از نويسنده ديگري چيزي بخوانم؛ ژولورن، كشف آن تابستان من بود.
* يادآوري: در سالهاي نوجواني من، از ترجمههاي رنگو وارنگ كتابها در انتشاراتيهاي جورواجور خبري نبود. هر كدام از اين كتابهايي را كه اسم بردم، چيزي حدود پانصد، ششصد صفحه داشتند كه البته با فونتي ريز و پر از غلطهاي چاپي منتشر شده بودند. اينها را گفتم كه بدانيد كتاب خواندن، كار چندان راحتي هم نبوده است!
شب و ترافيك و مسير آشناي فشم...
شب و سكوت و دلتنگي و هماي...
داد درویشــــی از ســـــر تمهیــــــد سـر قلیـــان خـویـش را به مــریــــد
گفت که از دوزخ ای نکــــو کــــــردار قـــدری آتـــش بـــه روی آن بگــــذار
بگـــرفـــت و ببــــــــرد و بــــــــاز آورد عقــــــــد گــوهـــــــــر ز درج راز آورد
***
گفت کـه در دوزخ هـر چـه گردیـــدم درکــــــــات جحیــــــــم را دیــــــــدم
آتـــــش و هیـــــــزم و ذغـــــال نبود اخگــــــری بهـــــــر اشتعــــــال نبود
هیچ کـس آتشی نمـــیافـــروخت ز آتش خویش هر کسی میسوخت...
شب و بغض و اشك و انابه...
