تبليغاتX
مشق ِ نوشتن

 

 

 

گاهی گمان نمی‌کنی ولی می‌شود

گاهی نمی‌شود که نمی‌شود که نمی‌شود...

 

 

 

نوشته شده توسط مریم در ساعت 1:23 | لینک  | 

تازگي‌ها هر چي مي‌خواد بگه، براي اين كه پيچ و مهره‌هاش رو محكم كنه و جاي هيچ اما و اگري باقي نمونه، يه عبارت اولش اضافه مي‌كنه؛ «از قديم گفتن...» اين جوري جواب همه ان‌قلت‌ها رو از قبل داده!

يه چندتا از اين كلمات قصار رو بخونين:

* از قديم گفتن موهاي دخترتون رو خرگوشي نبندين، دم اسبي بهتره!

* از قديم گفتن براي اين كه بزرگ بشين بايد اول ژله بخورين بعد غذا!

* از قديم گفتن اشكالي نداره اگه بچه‌ها توي تخت بابا و ماماناشون بخوابن!

* از قديم گفتن...

باز هم بگم؟!

 

نوشته شده توسط مریم در ساعت 14:43 | لینک  | 

وروجكم يه كتاب دارد به اسم «روز مي‌آيد» كه توي هر صفحه، زير عكس‌هاش، فقط يك سطر نوشته دارد! شخصيت اصلي داستانش هم دختري به نام «مونيكا»ست. پايان داستان هم چندتا كلمه از خود كتاب گفته و دوصفحه خالي گذاشته تا بچه‌ها با آن كلمات يك داستان بنويسند. ديشب وروجك داستان گفت و من نوشتم. با امانت‌داري تمام؛ بدون كم يا زياد كردن حتي يك كلمه!

 

مونيكا رفته به بازار

يكي بود، يكي نبود. غير از خداي مهربون هيچ كس نبود.

يك روزي مونيكا رفته بود بازار خريد كنه. ديد واااااي! داداشش داره خريد مي‌كنه و هرچي دنبالش مي‌گرده پيداش نمي‌كنه! بعد مونيكا رفت پيش برادرش. اسم برادرش بود رضاعباس. رضاعباس خيلي ازش بزرگ‌تر بود. مونيكا هم رفت پيش برادرش تا شام بخورند. بعدش هم مامانش اومد خونه و ]مونيكا[ ديد واااااي! عجب چيزهاي خوشمزه‌اي گرفته. بعد خوشحال شدند و غذاي‌شان را خوردند و مسواك زدند و رفتند بخوابند. باباشون هم اومد خونه و گفت وااااااي! چرا چراغ خاموشه؟! بعد ديد بچه‌ها گرفتند خوابيدند. گفت بهتره من هم لباسم را عوض كنم و بگيرم بخوابم. بعدش رفت خوابيد. صبح كه شد مونيكا بيدار شد و ديد باباش اومده  بوده خونه. بعد برادرش هم بيدار شد. چون باباش رو ديد، خوشحال شد و رفت توي بغل باباش. بعد قرار گذاشتند كه جمعه با هم بروند دانشگاه. مونيكا خيلي غصه‌ش گرفت. بعد باباش گفت عزيزم چرا گريه مي‌كني؟ مونيكا گفت من مي‌خوام با شما بيام سر كارتون. بعد باباش گفت نمي‌شه عزيزم، تو بايد بري مهدكودك. اگه مهد نري، پس دوستات چطوري دوست خيلي خوبي داشته باشند؟! بعد مونيكا هم حرف باباش رو گوش داد. بعد با باباش رفت مهدكودك. بعد مونيكا هم گفت باشه بابايي، سلام برسونيد به دوستاتون.

قصه ما به سر رسيد، كلاغه به خونه‌ش نرسيد...

وروجك، بعد از گفتن قصه‌ش!

 

نوشته شده توسط مریم در ساعت 11:55 | لینک  | 

به روز نیستم. هیچ وقت نبوده ام...

نه حرفی برای گفتن هست...

نه دلی...

نه دماغی...

فقط شعری مدام در سرم تاب می خورد...

آن به که در این زمانه کم گیری دوست

با اهل زمانه صحبت از دور نکوست

آن کس که تو را به جملگی تکیه بر اوست

چون چشم خرد باز کنی دشمنت اوست

 

پ.ن: برای خاطر دوست عزیزی که خواسته بود به روز شوم...

 

نوشته شده توسط مریم در ساعت 0:55 | لینک  | 

 

 

یک پایان تلخ بهتر از تلخی بی‌پایان است...

                                                      درباره الی

 

 

 

نوشته شده توسط مریم در ساعت 11:47 | لینک  | 

همه آدم‌ها را می‌توان به دو دسته تقسیم کرد؛ آن‌هایی که بازی فوتبال را دوست دارند و آن‌هایی که دوست ندارند!

اما آن‌هایی که فوتبال را دوست دارند دو دسته‌اند؛‌ یا فوتبال را بازی می‌کنند یا فقط تماشا می‌کنند!

تو بازی کردن را دوست داری و من تماشا کردن را. در تماشا کردن یک جور خدایی کردن هست که در بازی کردن نیست... تو بازی کن تا من تماشایت کنم! و یادت باشد هر دو معتادیم اما این کجا و آن کجا...

نوشته شده توسط مریم در ساعت 10:10 | لینک  | 

تا حالا فکر می‌کردم دو جور عشق داریم؛ عشق حقیقی و عشق مجازی. امروز فهمیدم یک مدل دیگری هم از عشق موجود است؛‌ عشق باطل!

نوشته شده توسط مریم در ساعت 7:43 | لینک  | 

اين هفته نتوانست بيايد جلسه حاج‌آقا. دلش مي‌خواست، اما كار داشت. با وروجك رفته بودم. شب، وقتي ديدمش، بعد از سلام پرسيد: «جلسه چي شد؟»

به جاي من وروجك جواب داد: «تموم شد!»

نوشته شده توسط مریم در ساعت 8:20 | لینک  | 

مگر چند نفرند آدم‌هايي كه بر زندگي هر كدام از ما تأثير مهمي گذاشته باشند؟ شايد به زور برسند به تعداد انگشت‌هاي دست!

يكي از سه استادي كه خيلي زياد بر زندگي من تأثير گذاشت، استاد درس منطق بود. منطق را از كتاب مرحوم مظفر درس مي‌داد. آن موقع من طلبه بودم و او ليسانسش را تازه گرفته بود. بعدتر در دانشگاه استاد فلسفه‌ام بود؛ سه ‌واحد فلسفه اسلامي، دو واحد فلسفه غرب. آخرين باري كه ازش خبر گرفتم، سال‌ها پيش بود؛ وقتي داشتم پايان‌نامه مي‌نوشتم و هوس خواندن دكتري به سرم زده بود. مي‌خواستم باهاش مشورت كنم. به دوستي سپرده بودم وقت ملاقاتي بگيرد بروم دانشگاه ديدنش كه البته هرگز نرفتم!

اين بار كه به شهر تحصيلم سفر كردم، دلم خيلي مي‌خواست ببينمش. شنيده بودم مديرگروه شده. دكترايش را گرفته و عضو هيئت‌علمي دانشگاه شده. در دفتر گروه نبود. شماره موبايلش را گرفتم و زنگ زدم. دلهره... اضطراب... شوق شنيدن صدايش با آن لهجه غليظ همداني... يعني هنوز لهجه‌اش را داشت؟ يعني ممكن است شماره نا‌آشنا را جواب دهد؟ يعني مرا به خاطر خواهد آورد؟...

ـ  بله؟ (شماره‌ام را جواب داد!)

ـ  سلام استاد!

ـ  سلامٌ عليكم، بفرمایید... (لهجه‌اش را داشت؛ به همان غليظي!)

ـ  فلاني‌ام. من رو خاطرتون هست؟!

چه گفته باشد خوب است؟ مكثي كرد و گفت: «زنده‌اي؟!»

هيچ چيز به اندازه اين سؤال نمي‌توانست خوش‌حالم كند!!!

 

نوشته شده توسط مریم در ساعت 8:6 | لینک  | 

شام را با عجله خورد و رفت طبقه پايين. طول كشيد تا بيايد. سفره را جمع كرده بوديم و ظرف‌ها هم تقريبا شسته شده بود. آمد؛ با كلي شرمندگي و تعارف كه مهمان بوديد و زحمت افتاديد و از همين حرف‌ها. گفت بچه‌ي هشتادوپنج ساله‌اي دارد و چه خوب شد كه رفت و چه به موقع رفت و...

فردا صبح ديدمش. همان بچه هشتادوپنج ساله را. قد بلند و به اندام. با پوستي به سفيدي برف و به روشني آفتاب. عروسكي در دست گرفته بود و تكانش مي‌داد تا بخوابد. برايش درد دل مي‌كرد و لالايي مي‌خواند. نه با كلمات كه همه چيز را از ياد برده بود. آن‌چه شنيده مي‌شد فقط تكرار برخي حروف بود...

نگاهش ديوانه‌ام مي‌كرد. نگاهي نگران. نگاهي مانند نگاه همه مادرها...

گفتند نبينش اين‌چنين. روزگاري براي خودش كسي بوده. بسيار باهوش و پرجنب‌وجوش. فرز و زرنگ. يكي گفت راحت شد... هميشه نگران بچه‌هايش بود... هميشه!

نگاهش كردم. نگاهم به نگاهش گره خورد. از نگراني نگاهش تمام وجودم لرزيد. واقعا راحت شده بود؟ شك داشتم. مادري با راحتي دمساز نيست...

نوشته شده توسط مریم در ساعت 10:30 | لینک  | 

یک روز مرخصی استعلاجی داشتم. دیدم بالش زیر سرش را به جای عروسکش بغل کرده و خیلی ناز خوابیده، دلم نیامد بیدارش کنم و بفرستمش مهد. فکر کردم حالا که خودم خونه‌م، خب بذارم اون هم باشه. اذیت و آزاری که نداره طفل معصوم...

تا شب آویزانم بود. فکر کنم فرداش بیشتر به اون استعلاجیه احتیاج داشتم! شمردم. از هر پنج باری که می‌خواست بره توی آشپزخونه، سه دفعه‌ش را از روی اوپن می‌پرید. یه دفعه‌ش رو لی‌لی می‌کرد یه دفعه‌ش رو هم می‌دوید!

یادمه کلی زحمت کشیدم تا راه رفتن رو یادش بدم. یعنی از یادش رفته؟!!!

 

نوشته شده توسط مریم در ساعت 14:30 | لینک  | 

كمي از ژل ضدعفوني‌كننده دست ريختم كف دستم. دست‌ها را به هم ماليدم. كمي صبر كردم تا خنكي‌اش برود و خشك شود. دستم را بو كردم؛ يك بوي آشنا ولي... هرچه خاطراتم را شخم زدم، يادم نيامد بوي كدام دارو، كرم، اسپري... بود.

كمي از ژل ضدعفوني‌كننده دست ريختم كف دستش. دست‌ها را به هم ماليد و توي هوا تكان داد تا خشك شود. دستش را گرفت جلوي صورتش و بوييد؛ چشم‌هايش را باز كرد و گفت: «واي ماماني... بوي مردونه مي‌ده!»

ناگهان از درون خاطراتي دور، بوي آغوشش آمد... چشم‌هايم را بستم و خودم را در آرامش خيالش رها كردم...

نوشته شده توسط مریم در ساعت 13:18 | لینک  | 

روز اول مهر بود. دلم مي‌خواست يه روز دوست‌داشتني باشه براي بچه‌ها. (بايد مادر باشي تا بفهمي چي مي‌گم!)

براي وروجك خواب‌آلو که همچنان روی صندلی عقب ماشین چرت می زد كيك و سانديس خريدم كه خيلي دوست داره ولی من کمتر به خواسته اش توجه می کنم...

حالا بشنويد از عصر كه رفتم سراغش...

مدير مهد سر كلاس: «بچه‌هاي خوب بايد حواس‌شون باشه دست‌هاشون رو مرتب با آب و صابون بشورند... به درس‌هايي كه معلم‌شون مي‌گه خوب گوش كنند... براي تغذيه هم مواد مغذي مثل آجيل يا شير بيارند...»

وروجك: «خانم اجازه؟! (همزمان با اجازه گرفتن ايستاده. مديرشون مي‌گفت!) مامان من امروز بدون اجازه من برام خوراكي مضر خريده! براي من سانديس خريده!»

پ. ن: بدون اجازه ش من رو كشته!!!

نوشته شده توسط مریم در ساعت 14:53 | لینک  | 

روز آخر شهریور و نوستالژی یاد مدرسه...

روز آخر شهریور و یادآوری خاطرات... تلخ... شیرین... درهم!

روز آخر شهریور و صدای آژیر قرمز، وسط اخبار ظهر...

روز آخر شهریور و یاد ناهار نیم خورده...

روز آخر شهریور و طعم گس جنگ...

هیچ فکر کرده اید اگر شهریور، روز آخر نداشت...؟

نوشته شده توسط مریم در ساعت 8:49 | لینک  | 

دیشب و دیروز و پریشب و پریروز بدجوری دلم درد می کرد و پیچ می خورد و ضعف می کرد و... نمی دونم چه ش شده بود اما هر چی بود امانم را بریده بود! این قدر که حوصله خودم رو هم نداشتم چه برسه به وروجکم...

وروجک: مامانی... مامان خوبم...

مامان: چیه مامان؟ جونم؟

وروجک:  آخه چه ت شده؟ کجات درد می کنه؟

بابا: بیا عزیزم. بذار مامانت استراحت کنه...

مامان: دلم درد می کنه عزیز دلم.

وروجک: (با نگاهی عاقل اندر سفیه!) وا... مگه بزرگ ترها هم دل شون درد می گیره؟ یه چیزی بگو آدم باور کنه!!!

پ. ن: این ها بچه های آخر الزمانند به خدا...

نوشته شده توسط مریم در ساعت 15:3 | لینک  | 

شقایق گفت: با خنده

نه بیمارم، نه تب‌دارم

اگر سرخم چنان آتش

حدیث دیگری دارم

*

گلی بودم به صحرایی

نه با این رنگ و زیبایی

نبودم آن زمان هرگز،

نشان عشق و شیدایی

*

یکی از روزهایی که...

زمین تب‌دار و سوزان بود

و صحرا در عطش می‌سوخت

تمام غنچه‌ها تشنه

و من بی‌تاب و خشکیده

تنم در آتشی می‌سوخت

ز ره آمد یکی خسته

به پایش خار بنشسته

و عشق از چهره‌اش پیدای پیدا بود

نمی‌دانم چه بیماری

به جان دلبرش افتاده بود، اما

طبیبان گفته بودندش

اگر یک شاخه گل آرد

از آن نوعی که من بودم

بگیرند ریشه‌اش را و بسوزانند

شود مرهم برای دلبرش

آن دم شفا یابد

چنانچه با خودش می‌گفت

بسی کوه و بیابان را

بسی صحرای سوزان را

به دنبال گلش بوده

و یک دم هم نیاسوده

که افتاد چشم او ناگه

به روی من

بدون لحظه‌ای تردید

شتابان شد به سوی من

به آسانی مرا با ریشه از خاکم

جدا کرد و به راه افتاد...

و او می‌رفت و...

من در دست او بودم

و او هر لحظه سر را

رو به بالاها

تشکر از خدا می‌کرد

پس از چندی

هوا چون کورۀ آتش

زمین می‌سوخت

و دیگر داشت در دستش

تمام ریشه‌ام می‌سوخت

به لب‌هایی که تاول داشت گفت:

اما چه باید کرد؟

در این صحرا که آبی نیست

به جانم هیچ تابی نیست

اگر گل ریشه‌اش سوزد، که وای من

برای دلبرم هرگز دوایی نیست

واز این گل که جایی نیست

خودش هم تشنه بود اما،

نمی‌فهمید حالش را

چنان می‌رفت و من در دست او بودم

و حالا من...

تمام هست او بودم

و دیگر داشت در دستش

تمام جان من می‌سوخت

که ناگه روی زانوهای خود خم شد

دگر از صبر او کم شد

کمی اندیشه کرد، آنگه

مرا در گوشه‌ای از آن بیابان کاشت

نشست و سینه را

با سنگ خارایی ز هم بشکافت

اما، آه...

صدای قلب او گویی

جهان را زیر و رو می‌کرد

زمین و آسمان را

پشت و رو می‌کرد

و هر چیزی که هرجا بود

با غم روبه‌رو می‌کرد

نمی‌دانم چه می‌گویم ،به جای آب خونش را

به من می‌داد و

بر لب‌های او فریاد:

بمان ای گل!

که تو تاج سرم هستی

دوای دلبرم هستی

بمان ای گل!

و من ماندم

نشان عشق و شیدایی

و با این رنگ و زیبایی

و نام من شقایق شد

گل همیشه عاشق شد...

نوشته شده توسط مریم در ساعت 11:48 | لینک  | 

این مطلب را برای یک نشریه نوجوانانه نوشتم:

 

شبي بهتر از هزار شب

مادر سفره افطار را كه جمع مي‌كند، ظرف‌ها را تندتند مي‌شويد، صداي تلويزيون را كم مي‌كند و به اتاق مي‌رود. پدر روي كاناپه دراز مي‌كشد تا كمي استراحت كند. قرار است تا يك ساعت ديگر براي مراسم احيا در مسجد جامع باشند؛ قبلاً قرارش را با بقيه گذاشته‌اند. همه هستند. همه دوستان و آشنايان.

امشب باز شب قدر است. آخرين شب قدري كه در مسجد احيا مي‌گيرند؛ آخرين شب قدر امسال كه مي‌شود بيرون از خانه بود و تا صبح نخوابيد. مي‌شود تا خود صبح بيدار ماند و دعا كرد. از ميان همه دعاها و زايرت‌هايي كه در شب‌هاي قدر مي‌خوانند، دعاي چوشن كبير را دوست‌تر دارم. بقيه دعاها را هم دوست دارم اما جوشن كبير چيز ديگري است؛ مخصوصاً وقتي همه با هم، مرد و زن، كوچك و بزرگ زمزمه مي‌كنند: «الغوث... الغوث... خلصنا من النار يا رب!»

نوشته شده توسط مریم در ساعت 12:17 | لینک  | 

امشب مرا از دعا فراموش نكنيد. التماس دعايم را دم دست بگذاريد تا گاه رفتن به احيا فراموشتان نشود... گاه شكستن دل‌هاي دردمندتان... گاه اجابت دعايتان... مرا فقط به رسم رفاقت دعا كنيد...

نوشته شده توسط مریم در ساعت 14:14 | لینک  | 

دریا را دوست دارم اما...

کوه را دوست تر!

از بس که قوی و محکمه

نوشته شده توسط مریم در ساعت 14:12 | لینک  | 

 

دلم كمي، فقط كمي، براي زن بودن تنگ شده است.

دلم براي كمي، فقط كمي، زن بودن تنگ شده است.

 

نوشته شده توسط مریم در ساعت 19:21 | لینک  | 

به بهانه ۱۳ شهریورماه، روز بزرگداشت ابوریحان بیرونی

غریبه‌اي در جمع دوستان

پدرش اخترشناس دربار خوارزمشاه بود و مادرش مامايي مي‌كرد. در شهر كاث، پايتخت خوارزم زندگي مي‌كردند كه به خاطر بدگويي حسودان، پدر خانواده شغلش را از دست داد و در يكي از روستاهاي نزديك شهر ساكن شدند؛ چون براي اهالي آن روستا غريبه بودند، به «بيروني» شهرت يافتند.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مریم در ساعت 10:0 | لینک  | 

 

کاش در دهکده عشق فراوانی بود

توی بازار صداقت کمی ارزانی بود

کاش اگر گاه کمی لطف به هم می کردیم

مختصر بود ولی ساده و پنهانی بود

 

 

نوشته شده توسط مریم در ساعت 12:24 | لینک  | 

بدن انسان به انواع و اقسام ويتامين‌ها و املاح معدني نياز دارد تا بتواند سلامتش را حفظ كند و در جنگ با ويروس‌ها و باكتري‌هاي جورواجوري‌ كه به سلول‌ها حمله مي‌كنند، پيروز شود. براي همين هم هست كه انسان بايد از همه نعمت‌هايي كه خداوند برايش فراهم كرده استفاده كند؛ از چربي‌ها، شيريني‌ها، نشاسته‌ها و پروتئين‌ها؛ اما يكي از مشكلاتي كه در ميان نوجوانان ما به چشم مي‌خورد، كمبود آهن است.

شايع‌ترين مشكلي كه بدن به خاطر كمبود آهن دچارش مي‌شود، كم‌خوني است. كم‌خوني را مي‌شود از پريدگي رنگ دست‌ها و پشت پلك‌ها هم متوجه شد.

گلبول قرمز

كم‌خوني ناشي از فقر آهن، عوارض بسياري براي ما ايجاد مي‌كند. رشد ناكافي، تغييرات رفتاري، افت تحصيلي و مبتلا شدن به عفونت‌هاي مختلف از جمله آن‌هاست. كمبود آهن در بدن، موجب كاهش قدرت يادگيري مي‌شود و ضريب هوشي شخص را 5 تا 10 امتياز از حد طبيعي پايين‌تر مي‌آورد. كساني كه دچار اين بيماري هستند، هميشه احساس خستگي و ضعف مي‌كنند؛ بنابراين خودشان را از ورزش و فعاليت‌هاي بدني كنار مي‌كشند و معمولاً تبديل به آدم‌هاي بي‌حوصله‌اي مي‌شوند كه زود از كوره در مي‌روند!

بودن آهن به مقدار كافي، براي ساختن گلبول‌هاي قرمز خون لازم است. اگر اين مقدار آهن در دسترس نباشد،‌ ابتدا از ذخاير آهن بدن استفادهمي‌شود و در صورتي كه اين برداشت از ذخاير جانگزين نشود، بدن با كمبود آهن روبه‌رو خواهد شد. چنان‌چه كمبود آهن ادامه پيدا كند، ذخاير آهن بدن تخليه مي‌شود و كم‌خوني ناشي از فقر آهن بروز مي‌كند.

علاوه بر آهن كه اساسي‌ترين ماده اوليه براي ساختن گلبول‌هاي قرمز خون است، مواد مغذي ديگر هم براي خون‌سازي لازم هستند؛ موادي مانند اسيد فوليك،‌ ويتامين B6، ويتامين B12، ويتامين C و پروتئين. اين مواد را مي‌توان در رژيم غذايي روزانه جا داد؛ به شرطي كه هنگام خوردن غذا شاهد تكرار داستان «اين را نمي‌خورم، اين را دوست ندارم» نباشيم!

براي اين كه بدن‌مان دچار فقر آهن نشود بايد در برنامه غذايي روزانه از انواع گوشت‌ها، جگر، حبوبات (عدس و لوبيا) و سبزي‌هاي سبز تيره (اسفناج و جعفري) بيشتر استفاده كنيم. هم‌چنين در ميان‌وعده‌ها به جاي استفاده از تنقلات غذايي كم‌ارزش مانند پفك، چيپس، شكلات و... از انواع خشكبار مثل برگه هلو، آلو، زردآلو، توت‌خشك، انجيرخشك، كشمش و خرما يا انواع مغزها مانند گردو،‌ بادام، فندق و پسته استفاده كنيم.

از نوشيدن چاي، قهوه و دم‌كرده‌هاي گياهي هم يكي دو ساعت بعد از غذا بايد خودداري كرد چون مانع جذب آهن موجود در غذا مي‌شوند.

 

نوشته شده توسط مریم در ساعت 11:4 | لینک  | 

-        گلكم... خوشگلكم... عزيز دلم... دست‌هات رو بايد زياد با آب و صابون بشوري؛ چند بار؛ يه مريضي بدي اومده كه اگه هي دست‌هات رو بشوري، هيچ وقت مريض نمي‌شي...

-        خودم مي‌دونم ماماني! اسمش هم آمبولانس‌هاي خوكيه!

نوشته شده توسط مریم در ساعت 18:29 | لینک  | 

صبح زود...

آفتاب هنوز زرد بود...

مدرس...

حاشيه سبز خيس شده...

بوي بهشت...

مرجان راست مي‌گه كه خاطره‌ها آدم رو سنگين مي‌كنند... خيلي سنگين...

خاطره‌ها... خاطره‌ها... خاطره‌ها... به قول بانو حالم خوب است... اما تو باور مكن!

نوشته شده توسط مریم در ساعت 9:35 | لینک  | 

 

نفسم در نمي‌آد... جمعه‌ها سر نمي‌آد

كاش مي‌بستم چشامو... اين ازم بر نمي‌آد

 

پ.ن: دلم مي‌خواد جمعه رو فراموش كنم اما... ازم بر نمي‌آد...

نوشته شده توسط مریم در ساعت 13:52 | لینک  | 

رمضان امسال بوي اولين رمضان‌هايي رو داره كه روزه مي‌گرفتم. روزهاي گرم و طولاني تابستان... براي سحري مجبور بوديم بلند شويم از خواب شيرين و با هر زوري بود از رختخواب نرم و خنك‌مان دل بكنيم. سحري خوردن، مثل صبحانه خوردن توي خانه ما اجباري بود. بود و بود و بود تا خودم شدم خانم خانه! آن‌وقت ديگر زوري بالاي سرم نبود تا مجبورم كند سحري بخورم! چند باري هم كه براي آقاي همسر سحري گذاشتم، خواب نوشين صبحگاه را به سحري خوردن ترجيح داد. اين بود كه رمضان‌هاي خانه ما، با رمضان‌هاي خانه پدري خيلي توفير داشت...

اما امسال اين هواي خنك سحر بدجوري من را ياد بچگي‌هايم انداخته. سحرهايي كه بعد از نماز صبح، تا طلوع آفتاب با علي مي‌نشستيم توي ايوان و كبريت‌بازي مي‌كرديم. يه بسته كبريت را مي‌ريختيم روي يك سطح صاف و با كمك يكي دوتا چوب كبريت، يكي يكي از توده كبريت‌ها جدايشان مي‌كرديم بدون اين كه هيچ كدام از آن‌ها تكان بخورند...

فكر مي‌كنم خدا مخصوصا ماه رمضان را گردشي كرده تا صفاي بچگي يادم نره!

رمضان مبارك...

 

 

نوشته شده توسط مریم در ساعت 23:43 | لینک  | 

 

A true friend is not like the rain which pours & goes away.

baran

 A true friend is like the air.

Sometimes silent but always around you…

 

نوشته شده توسط مریم در ساعت 12:49 | لینک  | 

نفهميدم كي شيشه در عقب را پايين كشيده بود و تا كمر از پنجره رفته بود بيرون. داشت كلاغي را صدا مي‌كرد؛ بلند، با شش دانگ صداش:

- آهاااااااااااي كلاغه... آهاااااااااااي كلاغه...

خسته... كلافه... گيج... فقط دلم مي‌خواست ساكت بشود. گفتم: «فرمايش؟!»

خيلي جدي نگاهم كرد و گفت: «با شما نبودم ماماني، با اون يكي كلاغه بودم!»


نوشته شده توسط مریم در ساعت 1:40 | لینک  | 

 

... دلم بدجوري گرفته از دست كسي كه حرمت رفاقت سرش نشد

 

نوشته شده توسط مریم در ساعت 15:2 | لینک  |